تبليغاتX
اشعار استاد کارو
بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه ميرقصد

سلام فاحشه
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم


شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام


راستی روسپی! از خودت پرسیده ای چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند ؟!

! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ؟! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟


تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان


شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.


من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!


فاحشه!!!… دعایم کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

گرد هم آوردن

انگاه که محتاج شدم به انچه نانش خوانند خدا

، خدای را در سبدی نهادم و به بازار بردم..

به پشیزی نخریدند..

به ابش انداختم و شدم در زمره کافران...

با نام خدا خانه خرابم کردن چون برگ خزان پا به رکابم کردن


بر چهره خورشید نقاب افکندن با تیغ برهنه در حجابم کردن


چون مار سپید و سیه عمامه به سر وحشت به دل از نقش طنابم کردن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

کارو 

هنوز کاملا در قبر زندگی خودم جا به جا نشده بودم که یکباره

احساس کردم دستی اشنا مضطرب وعصبانی سنگ قبرم را می کوبد

لحظه ای بعد روح سر گردانم با دیدگان اشک الود از لا بلای خاک قبر

بکنارم غلطید بدون هیچ گقتگو دستم را گرقت واز زیر خاک بیرونم

کشید نگاهی بسنگ قبرم افکنده گفت: ببین این بشر دروغگوو جنایت

کار حتی پس از مرگ توهم بحقیقت انچه مربوط به توست پشت پا زده است!

راست می گفت!....

بر روی سنگ قبرم نوشته بودند در 1306 متولد شد ودر 1333مرد...

دروغ بود سال 1306سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها

مرگ تحمیلی در 1333شروع شد سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت

را انچنا نکه بود بنویسم روحم با خنده گفت شاعر فاموش کن این مسخره بازیها را...

به کسی چه مربوط ک است که تو کی امدی وکی رفتی برو بخواب!...

منهم خنده کنان رفتم خوابیدم چه خوابی چه خواب کاش میفهمیدند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

شیشه و سنگ

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ


وقتی که فشردمش به آغوش تنگ


لرزید دلش ، شکست و نالید که : آخ


ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

شراب آب

گفتم : که چیسن فرق میان شراب و آب


کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب


گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک


لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

هـمیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است . . .

 

نگاه کن ، نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ. .

 

چه سنگبارانی ،...

 

گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا هم سنگ است !



مست بودم، مست عشق و مست ناز

مرغی آمد قلب سنگم را ربود

بس كه رنجم داد و لذت دادمش

ترك او كردم، چه می دانم كه بود

مستيم از سر پريد، ای همنفس

بار ديگر پر كن اين پيمانه را

خون بده، خون دل آن خود پرست

تا بپايان آرم اين افسانه را

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

گفتگو

گفتم  :‌ای پیر جهان دیده بگو


از چه تا گشته ، بدینسان کمرت


مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟


یا که ارثی است تو را از پدرت ؟


ناله سر داد : که فرزند مپرس


سرگذشت من افسانه ست


آسمان داند و دستم ،‌که چه سان


کمرم تا شد و تا خورده شکست


هر چه بد دیدم از این نظم خراب


همه از دیده ی قسم دیدم
 


فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال


با ترازوی فلک سنجیدم


تن من یخ زده در قبر سکوت


دلم آتش زده از سوزش تب


همه شب تا به سحر لخت و ملول


آسمان بود و من و دست طلب


عاقبت در خم یک عمر تباه


واقعیات ، به من لج کردند


تا ره چاره بجویم ز زمین


کمرم را به زمین کج کردن
د

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

گل سرخ و گل زرد

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد


برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد


با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟


گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم


پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی


به خود هموار کنی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

آثار شب زفاف

من زاده ی شهوت شبی چرکینم


در مذهب عشق ، کافری بی دینم


آثار شب زفاف کامی است پلید


خونی که فسرده در دل خونینم



+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

عصمت فروش

دوش مست و بي‌خبر بگذشتم از ويرانه‌اي

 
در سياهي شب چشم مستم خيره شد بر خانه‌اي


چون نگه كردم درون خانه از اون پنجره


صحنه‌اي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانه‌اي


كودكي از سوز سرما مي‌زند دندان به هم


مردكي كور و فلج افتاده‌اي در يك گوشه‌اي


دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه‌اي


مادري مات و پريشان مانده چون ديوانه‌اي

 

چون كه فارغ گشت از عيش‌و‌نوش آن مرد پليد


قصد رفتن كرد با حالت جانانه‌اي


دست در جيب كرد و زآن همه پول درشت


داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه‌اي


بر خودم لعنت فرستادم كه هرشب تا سحر

 
مي‌روم مست و شتابان سوي هر ميخانه‌اي


من در اين ميخانه، آن دختر زفقر


مي‌فروشد عصمتش را بهر نان خانه‌اي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

شبی در عالم مستی


شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم

در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم

نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم

هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد

نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک

قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم

نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم

به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم

نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول

نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم

چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا کردم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  | 

ناز

گفتم که ای غزال ! چرا ناز می کنی ؟


هر دم نوای مختلفی ساز می کنی ؟


گفتا : به درب خانه ات از کس نکوفت مشت


رودی سکوت محض تو در باز می کنی ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیگانه  |